<body><script type="text/javascript"> function setAttributeOnload(object, attribute, val) { if(window.addEventListener) { window.addEventListener("load", function(){ object[attribute] = val; }, false); } else { window.attachEvent('onload', function(){ object[attribute] = val; }); } } </script> <iframe src="http://www.blogger.com/navbar.g?targetBlogID=14774041&amp;blogName=%D8%AE%D8%B1%D9%88%D8%B3%E2%80%8C%D8%AE%D9%88%D9%86&amp;publishMode=PUBLISH_MODE_BLOGSPOT&amp;navbarType=SILVER&amp;layoutType=CLASSIC&amp;searchRoot=http%3A%2F%2Fkaafkesh.blogspot.com%2Fsearch&amp;blogLocale=en_US&amp;homepageUrl=http%3A%2F%2Fkaafkesh.blogspot.com%2F" marginwidth="0" marginheight="0" scrolling="no" frameborder="0" height="30px" width="100%" id="navbar-iframe" allowtransparency="true" title="Blogger Navigation and Search"></iframe> <div></div>

خروس‌خون

Without knowing why I am and why I am here, life is impossible /Grand Tolstoy

تعريض به دولت عِرض شما

12.06.2009

دوستاني كه با نوشته‌هاي من آشنا باشند خوب مي‌دانند در دوره‌هاي متعدد وب‌لاگ‌نويسي ساحت‌هاي متعدد خلاقه‌نويسي را به نمايش گذاشته‌ام و بابت يادداشت‌ها و نكته‌هاي خود به انواع و اقسام اتهامات ريز و درشت سنجيده شده‌ام...از انحراف فكري تا مزدوري...و همان پاره‌ي دوستان‌اي كه مرا چنين سنجيده‌اند كه در فرهنگ و فكر ايراني هيچ گاه جاي‌گاه‌اي نداشته‌ام و با مقوله‌ي شريف و انساني كينه‌توزي هيچ ميانه‌اي نداشته‌ام و با همين ديد نيز هرازگاه مرا به نكته‌سنجي‌هاي خويش نواخته‌اند و به انواع و اقسام توهين‌ها نواخته‌اند...و اين آخري‌ها ، دوستي ، مغز درشت مرا توي تپاله‌هاي گاوان فرو داده است تا از همان فضل و دانش نوش‌خواران چيزي نيز نصيب بنده كند...ايشان اما فركانس معيوب‌اي را از ايست‌گاه‌هاي ناشناس گرفته‌اند و دوباره به گمان‌شان و به خيال‌شان بنده را به انواع و اقسام كاوش‌هاي هوش‌مندانه‌ گاويده‌اند...نوش‌شان باد...همان دوستان ، باز ، نيك مي‌دانند اگر مي‌خواسته‌ام پاسخ‌ « هاي » را با « هوي » هم‌قدر و هم‌پيمانه‌شان بدهم ( اگر سخن‌اي باشد كه اين‌ها پاد-اش تو بينگاري) ، رو در رو و بي‌جوشن و گروگيري...خواهم داشت...چون حلقه نداشته‌ام كه در پناه ياران مجازي خويش زخمي بر پيكر بي‌جان‌اي فرود آرم و يا...
بگذريم...
خواندن اين آگهي و « نوت » گوگل ريدرانه‌ام (تور يك روزه دشت لوت همراه با خوش تيپ ترين نويسنده گان مجرب جشنواره پسند) ، پرسش دوستي را و زخم نيش‌گون نيش‌ترينه را در روان خسته‌ام ديگربار سر بازاند...مرا برانگيخت تا دوباره بر همان مسير گذشته‌ها خراش‌اي بزنم و خدمت منورتان عرض بدارم:

عرض معرّض بدارم...تعريض به هر عِرض معروض...

هيچ‌گاه...هيچ‌گاه و باز هم هيچ‌گاه ، پشت‌كار و آموختن به آموختني‌ها به تنهايي در بازار فرهنگي ايران ارزش و مقدار نداشته است...و بوده‌اند و هسته‌اند و خواهنده بود پشت‌كارداران‌اي كه كف‌گيرشان به ته ديگ سوخته دير و زود گير افتاده است و « حتي » در يك ريفرش ادبي-فرهنگي به نقطه‌ي آغاز درفرجام بازگشته‌اند...نمونه‌اش: خانوم ِ فلان...كه با توش و توان مثال زدني خويش براي خود راه و مسيري گشود و از اصطبل آقاجان تا حاشيه‌ي آكسفورد چنان نرم راند تو گويي تاج خار نه خورند اين ريزنقش-دخترك ِدشت...كه سزاي راستي‌‌ها و درستي‌ها...نه او...نه من...نه هنوزاهنوز من و او و من ِمن...نه من...نه او...نبود...كه زخمه‌هاي قلم...از ريش‌ريش دل‌ريخته‌ها...جلوه‌هاي شيرين فرهادوش‌ بود...و چنان در هر خواننده و هر خواهنده‌ به جان نشست...كه جانانه شور داد...من اما به چشم خويشتن ديدم فطير او نپخت به تنور روزگار و فترت ايشان در رسيد و سولفاته شد...ريخته‌هاي سبزش را ملازم اكسيژن سرد زمستان ، شنيدم و ديدم...تق...تق...به سندان مكوفت...به تن نازك‌اش...به حنجره‌ي مردانه‌اش...به خس‌خس زمستاني زمانه‌اش...و همان خلاء...همان نبود هميشه...همان ني‌ست هماره...همان نگاه يكه و انديشه‌ي ناب ِملازم آن پشت‌كار ِهماهم ، ايشان را مدت‌هاست زمين‌گير كرده است و جز دري به وري ، حرف متصل به حروف نيامد...نيامد براي خواهنده‌گان و خواننده‌گان خويش...نيامد هنوز...
من اما نه سوگ‌وار چنين زخمه‌هاي بي‌جلوه‌ي آكوردهاي تو-‌ام...نه از خام‌خوري‌هاي خويش بي‌گله‌ام...كه مي‌بينم نديد آن‌كه اشك را چون حجاب جان بر خسته‌‌گي‌ها سود و هيچ نياسود...
.
.
.
Bohren & der Club of Gore / Maximum Black

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
عكس نشسته بر متن ، بي‌حوصله...بي‌مثل...بي‌تعريض

عكاس: كارتيه برسون 1970
posted by shamide,| | | | link

ببين و لذت ببر 5

بچه‌هاي زيرزميني...
ساخته‌ي 2001...
برنده‌ي به‌ترين فيلم‌ مستند ساندنس...دنياي كودكان متروهاي روماني در زمان حكومت وقت...ديكتاتوري چائوشسكو...بخشي از 20 هزار كودك رها شده در خيابان‌هاي روماني...بيرون از بوخارست چه مي‌گذرد؟...چائوشسكو...
در جستجوي زنده‌گي اين كودكان خياباني و رها‌شده در متروهاي زيرزميني‌...كودكان‌اي كه در دوران چائوشسكو به خواست رهبرشان به دنيا آمدند...در زماني‌كه استفاده از كاندوم ممنوع بود و خريد كاندوم قاچاق بود...در دولت چائوشسكو سقط جنين به شدت ممنوع بود...حكومت كمونيست‌هاي مومن در پي ازدياد اولاد مومن بود...و سنگر اصلي اين مومنان مترونشين محلي براي نزاع ، براي سردسته-گي بود

تكه‌ي 1

تكه‌ي 2

تكه‌ي 3

تكه‌ي 4

تكه‌ي 5

تكه‌ي 6

تكه‌ي 7

تكه‌ي 8

تكه‌ي 9

تكه‌ي 10
posted by shamide,| | | | link

just remember

12.05.2009

posted by shamide,| | | | link

اسكيس‌هاي سينمايي 2-ج

12.04.2009

بايد صبح روزي كه كتي قرار بود با من به آتليه‌ي يكي از دوستان قديمي برود ، خوب به ياد بياورم...نبايد حتي يك واو جا بيفتد...حكم خلاصي من از شر يك جنده‌ي خودپسند است كه وقتي داشتم ترك‌اش مي‌كردم مسيرم را به قوس سي‌صد و شصت‌درجه‌اي م برگرداندم و يك لگد محكم هم به ماتحت برگشتي‌اش هديه كردم تا ديگر نياز به صاف‌كاري نباشد...بله من از ساعت 10:23 دقيقه‌ي مهرماه به شدت عصباني هستم و در دايره‌ي لغات‌ام كه به كم‌تر از 14 ساعت محدود مي‌شود هر فحش و فضيحت‌اي مجاز مي‌شود...مثلاً‌ سخت علاقه دارم هر دختر نازنين‌اي درست همين ساعات كه با من اصطكاكي هرچند ناچيز داشته است را جنده‌‌ي مضافتي بنام‌ام...مثل خرماي مضافتي...كتايون ساعت 8 مرا از خواب بيدار كرد تا ساعت 9 بروم سراغ‌اش...و با هم 9:45 دقيقه آتليه‌ي اصغر بي‌چاره باشيم...اما 9:45 دقيقه لگدهاي محكمي به در خانه‌ام خورد...و با موهاي پريشان 10:15 دقيقه پشت يك چراغ‌ قرمز 120 ثانيه‌اي قرار داشتيم...من تا لحظه‌ي 10:23 كم‌تر از 8 دقيقه وقت داشتم تا از قرنيه‌ي چشم و پلك مجازي شتر در كوران بيابان و شاتر دوربين چيزي بگويم...كتايون در آن تيك‌تاك نفس‌گير شماره‌انداز چراغ قرمز با جنبش لبان‌اش دنبال يك چليك ساده بود تا احساس خود را در سينه‌ي پرنده‌كش من با ته‌مزه‌ي گس يك درد عمودي براي ساليان سال با داروي زهر كلمات‌اش ظاهر كند و يادگار در قلب‌ام بكارد...50 ثانيه‌ي سومين چراغ قرمز هم رسيد و ما فقط چند قدم به تقاطع حافظ عزيز رسيده بوديم...بد و خوب تفأل حافظ تشويش يك حضور را نشان هردو مي‌داد...شماره‌انداز در چشمان نم‌كرده‌ي من به اعشار نشسته بود...23/12...45/9...در صفر ماندم...در خلاء صفر زنگ خانه به صدا در آمد...
كتي طاقت نياورده بود...كمي سرسنگين...و پرتلألو و تاب‌خور بر آستانه لب ور مي‌چيد...مهمون نمي‌خواي؟...صداي خداحافظي ميهمانان در راهرو و پله‌ها مي‌پيچيد...مرد دانه‌هاي تسبيح را توي تنگ خالي ماهي ريخت...بي‌بفرما كتايون درست زير قاب عكس مرد 20 سال پيش ايستاد...دست‌اش را روي طاقچه كناري‌ش كشيد...پاكت سيگار پال‌مال را پيدا كرد و يك نخ سيگار بيرون كشيد...مرد ناگهان خواند:

عجب بكارتي!...
من به قانون پر لهيب‌ات معتادم...
وه چه حجله بسته بودي...
شكست زماني...روايت معكوس...توضيح كارگردان...
.
.
.
پانوشت تصويري (چيزي شبيه ميان‌نويس)

شكست زماني...روايت معكوس...توضيح كارگردان...

لابد يك سووال بزرگ براي‌تان پيش آمده است كه آتليه‌ي وحيد چه‌طور به آتليه‌ي اصغر بي‌چاره انجاميد؟...و در قسمت بعدي قرار بود من و كتي در آتليه باشيم...دقيقاً همين‌طور است...ما در آتليه‌ي وحيد به اصغر بي‌چاره خيره بوديم و داستان 10:23 دقيقه را مرور مي‌كرديم...
posted by shamide,| | | | link

سينماتوگرافيا 1- روبر برسون

روبر برسون در دو سطح روايي ِهميشه در موازات هم ، مدل سينماتوگراف خود را پياده مي‌كرد...او سينماتوگراف را در همان باندهاي جداي sound over نشسته بر منطق سينمايي ميان‌نويس‌ها مي‌ديد...
روبر برسون ، كم‌تر، هراس رُنه كله‌ر را داشت كه حركت را جاي‌گزين اين كودك تازه نطق‌ بازكرده كند و در تاتي‌هاي تصويري خود به ديته‌ي‌ل‌ها به جاي هر مدخل‌ زباني‌ رجوع كند...راوي ِروبر برسون در سطح جديدي از صداي ِجانشين ِميان‌نويس و فراخواني ِشاهد غائب (با تمامي ِصفات يك راوي) سعي داشت از تصادم سكون اشياء ، كه بازي‌گر نيز جزوي از شيء درون قاب بود ، با حركت در قاب‌هاي ايستا به سينماتوگرافياي برادران لوميه‌ر پاي‌بند باشد...روبر برسون ستاينده‌ي جدي روح پاسكال‌اي بود كه پيش‌تر در شيرجه‌هاي مواج ابل گانس نيز آن‌را مي‌ديدي...
posted by shamide,| | | | link

داستان‌چي ، سراي نخبه‌گان

مژده مژده

شخصيت‌پردازي صد درصد تضميني

به دليل فرارسيدن غدير ِتولد ِ مولي الموحدين ، از خدمات ويژه‌ي ما برخوردار شويد...

قابل توجه داستان‌نويسان گرامي!

شخصيت پردازي كم نظير داستان‌هاي شما در اسرع وقت پذيرفته مي شود...
براي هر بعد شخصيت اصلي فقط : 100 هزار تومان...نويسنده‌گان‌اي كه از سه بعد شخصيتي استفاده كنند از تخفيف طلايي بعد چارم برخوردار خواهند شد...
خدمات داستان‌نويسي شميده به صورت شبانه‌روزي و در سه سطح طلايي ، ‌نقره‌اي و برنزي تقديم مشتريان خواهد شد...
قابل ذكر است به‌صورت راي‌گان از تعدادي شخصيت جذاب كلاسيك و كليشه‌اي نيز بهره‌مند خواهيد شد...

از ما بخواهيد...جهاني فكر كنيد...

پس از عقد قرارداد ، مراحل ثبت و محضري شدن داستان‌تان به عهده‌ي ما خواهد بود...

اين فرصت طلايي را از دست ندهيد...

داستان‌چي ، سراي نخبه‌گان..
posted by shamide,| | | | link