خروس‌خون

     

درباره کاهنان سکولار و خیانت به دموکراسی

من اصطلاح «کاهنان سکولار»1 را از فیلسوف برجسته ی بریتانیایی و مورخ اندیشه ها، آیزایا برلین، قرض گرفته ام. مقصود او از "کاهنان سکولار" روشنفکران کمونیستی بود که مدافع کیش حکومتی و جنایات صاحبان قدرت بودند. مسلماً همه ی روشنفکران شوروی به سلک کاهنان سکولار در نیامدند. برخی از آنها ناراضی بودند، و قدرت و جنایات حکومت را به چالش می گرفتند و بعضی هم کمیسر بودند و مدافع قدرت حکومت.

درست است که ما ناراضیان را ارج می نهیم و کمیسرها را سرزنش می کنیم. اما حکومت استبدادی شوروی برعکس این عمل می کرد.

در کهن ترین دوران های تاریخ مدون نیز می توان تمایز میان "کمیسرها" و "ناراضیان" را یافت. در درون نظام قدرت، همواره کمیسرها را ستوده اند و ناراضیان را نکوهیده و اغلب مجازات کرده اند.


عهد قدیم را ملاحظه کنید. یک واژه ی مبهم در زبان عبری هست که در زبان انگلیسی (و همچنین در سایر زبان های غربی) به "پیامبر"2 ترجمه می شود. پیامبران کسانی بودند که تحلیل های انتقادی ژئوپولیتیک و نقد و توصیه ی اخلاقی ارائه می دادند. قرن ها بعد، در بسیاری از کشورها، این «پیامبران» را ارج نهادند اما آنها در دوران خودشان چندان محبوب نبودند. «روشنفکران»ی هم بوده اند که صله گرفته اند: این دسته مدیحه گویان دربار سلاطین بوده اند. قرن ها بعد، این مداحان را "پیامبران دروغین" خوانده اند. [به بیان امروزی] پیامبران، ناراضی بودند و پیامبران دروغین، کمیسر.


از آن زمان تاکنون نمونه های بیشماری از این الگو یافت می شوند. این نکته پرسش مفیدی را پیش می کشد: آیا جوامع امروزی ما استثنایی بر این قاعده ی تاریخی هستند؟ فکر نمی کنم این طور باشد. جوامع ما هم به تقریب خوبی از این قاعده تبعیت می کنند. آیزایا برلین اصطلاح «کاهنان سکولار» را برای نکوهش طبقه ی کمیسرهای دشمن رسمی [یعنی شوروی] به کاربرد؛ نکوهشی که کاملا موجه، اما متداول است. یک قاعده ی تاریخی دیگر، یا چیزی شبیه قاعده، این است که ما برای تشخیص جرایم و عتاب آنهایی که خصم خود می دانیم چشم تیزبینی داریم و اغلب این کار را با اعتماد به نفس فراوان انجام می دهیم. اما نگریستن در آینه قدری دشوارتر است. در جامعه ی ما، و جوامع دیگر، یکی از وظایف کاهنان سکولار، حفظ ما در مقابل این تجربه ی نامطبوع است.
.
.
.
درباره کاهنان سکولار و خیانت به دموکراسی / نوام چامسكي


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1. secular priesthood

2 . prophet

Return

سال‌ها پيش كه درگير تحويل گرفتن فرزندان‌ و عزيزان‌مان از صحنه‌هاي جنگ عليه حق بوديم و باطل فقط شناس‌نامه‌هامان بود و بس...درست همان ‌زمان كه دولت ميرحسين تقوا را با فقر جنگ‌زده‌مان مي‌آميخت...و صداوسيما با فاقه‌هاي هند كمپاني هندشرقي آشتي‌مان مي‌داد و حتي ما را از گانه‌هاي معركه‌ي «ساتيا جيت‌راي» منزجر مي‌كرد...«دودس‌كادن» كوروساوا را حتي با آژيرقرمز متعفن مي‌كرد...دو فيلم فقط از اوزوي نازنين در بدترين اوضاع روحي به خيك‌مان مي‌بستند: يكي صبح‌به‌خير و ديگر داستان توكيو...رنج‌مان با سال‌هاي دور از خانه و كارتون‌هاي شكنجه‌بار گم‌گشته‌ها پر و پربارتر مي‌شد و خودمان را لابه‌لاي تصاوير گمشده‌ها مي‌يافتيم كه دست‌خوش آغاز برنامه‌هاي شبكه يك پس از بوق ممتد color bar بود...سمفوني پاگانيني يادگاري عمو را بارها به‌جاي «ايران در جنگ» مي‌شنيديم و اشك بر چشمان‌مان مي‌نشست...خاطرات سياه‌مان را تله‌وزيون سياه-‌سفيد آزمايش با نوشته‌هاي «اين فيلم سياه و سفيد است به گيرنده‌هاي خود دست نزنيد.» بارها سايه افكند...
ما هنوز اما چشم‌انتظار چيزي به‌نام شادي‌ايم...

ما هنوز اما چشم‌انتظار بازگشت‌ايم...


عمو در راه كوچ به كشور سوئد از راه‌هاي ناهم‌وار بود...كشوري كه پناه‌گاه سوسياليست‌ها و كمونيست‌هاي تصفيه‌شده بود...آنان كه به نبرد با كشورشان مي‌انديشيدند سر از عراق و پادگان اشرف در‌آوردند و آنان‌كه خسته از آواره‌گي به دموكراسي متوسل مي‌شدند و به دنبال كم‌ترين خواسته‌ي انساني‌شان يعني حقوق شهروندي بودند سر از اروپا...عموي من از دسته‌ي دوم بود و هنوز خاطره‌ي شكنجه‌هاي ساواك را در ذهن داشت و تصفيه‌ي جمهوري ولايت فقيه نيز او را به افسرده‌گي حاد و خانه‌نشيني كشانده بود...او كه حتي معروف بود نشسته بر سنگ دست‌شويي هم مطالعه را فرو نمي‌گذاشت حالا از صداي ريز تخمه‌شكستن نيز به‌هم مي‌ريخت...كيسه‌خواب‌اش را تا كرد و تتمه‌ي دارايي‌اش...كتاب‌هاي‌اش را به ثمن بخس فروخت و اندكي‌شان را به برادرزاده‌ها يادگار داد و رفت...براي هميشه گم شد...كتاب‌هاي انتشارات پروگرس را زير و رو مي‌كرديم و به دنبال نام مستعار مترجمي بوديم كه همان نام عمو باشد...اما هيچ‌گاه به ما نگفت كدام مترجم كتاب كودك بود؟...و من هنوز نام مترجم داستان‌هاي كودكانه‌ي تولستوي را عمو مي‌دانم و با آن خوش‌ام...عمو هيچ‌گاه نگفت كدام كتاب ِ«امضاء محفوظ» را نوشت؟...عمو از راه‌هاي ناهم‌وار به غربت كوچيد تا براي هميشه گم شود...
ما هنوز اما چشم‌انتظار صداي مورب عموييم كه زنگ مي‌زند در گوش...

ما هنوز اما چشم‌انتظار بازگشت‌ايم...


خاطره‌ي اعدام‌ها...اعدام‌هاي آشنايان...عزيزان‌مان...ما را در خويش گم‌‌تر ‌كرد...در خويش فرو رفتيم‌تر...از ديرباز فروتر...از لحظه‌هاي دورتر گم‌تر...هنوز اما چشم‌انتظار يافتن خاك گور عزيزان‌مان هستيم...

ما هنوز اما چشم‌انتظار بازگشت‌ايم...


حالا برنامه‌ي گمشده‌ها تمام شده بود و ما در جست‌‌وجوي دو عموي خود بوديم...عموي كوچك‌تر هم‌رزم چمران بود و باور نداشتيم جسد گنديده‌اش كه پنجه‌ي بولدوزر به فك‌اش گرفته بود و از زير خاك بيرون كشيده بود و دندان‌هاش را خرد كرده بود و از شكسته‌گي پاي راست‌اش گمان زدند او باشد...جسد تازه‌داماد را كه آوردند...كس باور نكرد و تا آخرين نفر بازگشتي اسراء به دنبال نام او بوديم...كس باور نداشت آن جسد در قطعه‌ي شهداي بهشت زهراي نزديكي چمران آراميده ، هم‌او باشد و براي‌مان ناميرا و گم‌شده ماند...باباجي خاك قتل‌گاه‌ را توتيا كرد و ماشين بابا در جست‌‌وجوي هويت عمو در سرماي برف منطقه و در كوره‌راه‌ چپ كرد و ساعت‌ها نيمه‌جان بود ولي تا آخرين سال‌هاي ذره‌ذره دق‌مرگي زنده ماند...چشم چپ باباجي به خاك عفوني منطقه آلوده شد و به‌كل از دست رفت و چشم راست‌اش تا آخر عمر كورسو ماند و هميشه قي مي‌بست...ما همه چشم‌انتظار بازگشت مانديم...چشم‌انتظار بوديم كه عموي ديگر بار بست و براي هميشه ما را ترك كرد...مردان خانواده‌ي «رها» به پايان راه رسيدند... آخرين تماس مضطرب و سرآسيمه‌ي عمو از سوئد سرنخ را براي هميشه ول داد...

ما هنوز اما چشم‌انتظار بازگشت‌ايم...


بابا نيز در فكر رفتن بود...رفت كه ببيند آن‌جا چه خبر است...رفت قلب‌اش را به تيغ سپرد...اما با چشم گريان بازگشت...تاب نياورد...كسان‌اش اين‌جا خاك بودند...خاك مسموم اين‌جا رها‌ش نكرد...
30 سال خدمت بي‌‌امان بابا را 27 سال كردند...نبرد سال‌هاي پاياني بابا با انجمن اسلامي دهه شصت او را خانه‌نشين كرد...مرخصي‌هاي استعلاجي دواي دردهاي چركين او نشد...به علاج نشست در اين خاك عفوني كه آب شد و جان كند...

ما هنوز اما چشم‌انتظار بازگشت‌ايم...


خاطره‌ي رفتن و نبودن هم‌چون شرم‌گاه پيري خسته در تن‌ام ماند و هنوز رهاي‌ام نمي‌كند...نفرت از هجرت در تن‌ام دويده است...خاندان «شميده رها» از ديرباز گم‌شدند...
اما من ديگر نمي‌گذارم اين گم‌شده‌ها را بگويند گم‌شو...نمي‌گذارم باز پاي‌شان را بيخ گلومان بگذارند و بگويند: گم‌شو...چه‌راكه...

ما هنوز اما چشم‌انتظار بازگشت‌ايم...
.
.
.

اعتصاب عمومي

مدتي‌ تجربه‌ي كارگري در يك كارگاه بزرگ صحافي داشتم و با جامعه‌ي كارگري و آدم‌هاي رنگ‌به‌رنگ آن آشنا شدم...از قشر تحصيل‌كرده و دانش‌جو...از كارگر تصفيه‌شده‌ي فعال قديمي و منفعل مزدور ام‌روزي...از افغان استثمارشده...از كارفرمايي كه اطلاعات را براي بقاي سيستم ظالمانه‌اش طبقه‌بندي كرده است و نيازي نمي‌ديد كارگر اطلاعات يك‌سان از حقوق كارگري و مجموعه داشته باشد...فساد اداره‌كار و ناظران و هم‌كاري مأموران بيمه با كارفرماي فاسد...همه و همه مرا بر آن داشت تا يك‌روز بالاخره كارگاه‌ را عليه كارفرما و سيستم فاسد برانگيزانم و دعوت به اعتصاب عمومي كنم...چون تمام راه‌هاي مسالمت‌آميز عملاً بي‌فايده بود...اما طولي نكشيد كه خبر اين اعتصاب به گوش كارفرما رسيد اما رفتار كارفرما بي‌تفاوتي و كنترل من از دور بود...در واقع ضربه‌ي كاري را من از قشر تحصيل‌كرده خوردم و وعده‌هاي كارفرما آن‌ها را به هم‌كاري عليه‌ام فراخواند...عمده مشكل‌ مهاجران غربت و حس پنهان نفرت از ساكنان شهر ميزبان است...آنان ناخودآگاه كينه از غيرهم‌زبان خود مي‌گيرند...پسربچه‌ي پانزده‌‌ساله‌ي افغان كه يك پنجم دست‌مزد بقيه را مي‌گرفت با وجود آن‌كه سابقه‌ي بالاتر از بيش‌تر اعضاء داشت...او در سنين پايين نشانه‌هاي ديسك كمر داشت...بارها و بارها توهين مي‌شد...از دست‌مزدش به‌بهانه‌هاي واهي كسر مي‌شد اما درعوض خبرچين افتخاري كارفرما بود..بقاي حضور در مجموعه‌ي كارفرما در گرو «تن‌دادن» بود...اين لطف‌اي بود كه كارفرما شامل حال كارگر نوجوان افغان نيز مي‌كرد...سركارگر مجموعه ، ديپلمه‌ي قديمي و فردي با اطلاعات و تجربه خوب ولي نه در خور جاي‌گاه-اش بود...او سال‌ها تحقير شده بود...سال‌ها ترسيده بود...سال‌ها گريخته بود...او آپارات‌چي مرخصي‌رفته‌ي سينماركس آبادان بود...او جان سالم به در برده بود...سايه‌ي مرگ با او مانده بود...لثه‌هاي عفوني داشت...تنها سرمايه‌اش يك دوچرخه‌ي دوتنه‌ي چيني بود...
مجموعه عليه من به سكوت درآمد...مدتي به كارگاه نرفتم...پس از چند روز كه براي تصفيه حساب رفتم با برخورد عالي كارفرما مواجه شدم...او از عمل من بسيار كيف كرده بود...در عمل تحقير مرا به روش ديگري پي گرفته بود:
آفرين بچه‌ي گل...«تو خوبي...اما ببين، اين جماعت لياقت تو را ندارند...من از تو تنها عذر مي‌خواهم...به كسي نگو...فقط حقوق تو را دوبرابر مي‌كنم...اما با كسي درميان نگذار...جاي تو را ارتقاء مي‌دهم...تو را پاي دست‌گاه دوخت مي‌گذارم...بعدش مي‌فرستم‌ات پاي دست‌گاه برش...»...
جذب من و خفه كردن من بقاي سيستم ديرينه بود...اما خروش من نيز عليه سيستم بي‌نتجيه ماند چون تنها مانده بودم...دوست قديمي‌ام كه از فعالان قديمي بود از من خواست تا كارگاه را با دو عدد كوكتل‌مولتوف به آتش بكشم...ياد «پل رودخانه‌ي كواي» افتادم...من هم ملودي آن را زير لب سوت زدم...خنديدم و آن‌جا را براي هميشه ترك كردم...سيستم هم‌چنان به راه خود ادامه داد و من از كار استعفا دادم بي‌آن‌كه شكايت‌اي عليه كارفرما به اداره‌ كار كنم...

ركاب مجستيك

مدت‌هاست كه در زبان حال‌ام درگير نوشتن يك راه‌نماي عملي «عميق بودن» استم...بي‌هيچ ضرب ِزور...با هيچ‌ ضرب‌ و‌ زور...در ترانه‌هاي سياهان دور غريق‌ام به هوش‌دار كفتر زيتوني نوح ، در وجين دشت‌هاي فراخ...زبان دست در آغوش وجنات كمر...پيچاپيچ...به حال دستان پيچيده...خود مي‌پيچد به ساقه‌هاي زرين گندم‌ام و دور-ام مي‌كنند و كودم مي‌كنند و تكرارم مي‌كنند...

مدت‌هاست به عمق كلمات سياه‌ها دقيق شده‌ام...

چه‌طور مي‌توانم همان‌گونه كه پا بر ركاب مجستيك تنه‌جاخورده‌ام مي‌گذارم و با هنّ بعدي به سطر بعدي مي‌رسم...به پيچ خيابان بعدي مي‌افتم...از كروكي محله‌ي قبلي مي‌گذرم...
چه‌طور مي‌توانم در گوارش لغات، چند گره از عمق «هستي» را بشاشم به پهناي Word خودم...و از اين به‌گل‌نشسته‌گي كنده شوم و اسكله را بدرود گويم...

مدت‌هاست به رقيب سياه خويش خيره‌ام...مدت‌هاست كه در آواي آواري «ري چارلز» خيره‌ام...

شب است و باران است...صداي رد است و پَس ِ رعد است...پوست شب است و كش آمده است...گسترش خيال است و در سكوت خيابان است...

و من قرار است در اين نفس‌نفس آرام ، سايه‌ي «خودم» را هم ببينم و خودم را پشت سايه‌ها گم كنم...

گوش بگير سياه من چه مي‌خواند؟

گوش بگير؟...
Neon signs a-flashin', taxi cabs and buses passin' through the night
A distant moanin' of a train seems to play a sad refrain to the night
A rainy night in Georgia, such a rainy night in Georgia
Lord, I believe it's rainin' all over the world
I feel like it's rainin' all over the world
A rainy night in Georgia, such a rainy night in Georgia

تفسير اين دو حرف

گفت: "تا نخواهی نبینی، و تا نبینی ندانی که در این دور که ماییم بر هر کوردلی چون تو درِ تمییز بی‌رنگ را ‏از هرچه‌رنگ بسته‌اند."‏

چون لجاج بیش کردم به خشم گریبان جبهٔ من بدرید و آن پیرهن بوقلمون بر کند، پس عریانم در پیش کرد و ‏هر کس را گفت: "کیست که خواجگی این پیر به دو دینار بخرد و آنچه ‌اوست به این غلام باز پس دهد؟"‏

رندی دو قلاش خواندن آن بیت بگذاشتند و بدان‌گونه که بندگان خرند به بازار خناسان هر عضو من باز ‏می‌دیدند که: "بدین بازو گاو آهن نکشد و بدین پای کوبیدن انگوردانه ‌به چرخشت نتواند."‏

زید یکی را به الحاح گفت: "یک دینار اگر دست دهد کفایت است که این پیر دبیری نیک داند."‏

گفتند: "آن طرز را اینجا کسی به پشیزی نخرد، اگر خط بنویسد بدین زبان که بیت می‌خوانیم هزار دینار ‏بدهیم."‏

هر یک را گفتم: "از خشم امیر بترسید که این رسم که شما دارید رسم بندگی به جهان برخواهد ‏انداخت."‏

یکی تیغ بر کشید و غلام را داد که: "اگر زبانش ببری شاید کسی بر تو رحمت آورد و از قید این خواجه‌ات ‏برهاند."‏

زید مرا گفت: "چه ‌می‌گویی؟"‏

گفتم: "مگر نمی‌بینی که قصد جان من کرده‌اند؟"‏

هر کس به تیغ جامهٔ ‌آن دیگری می‌درید. غلام گفت: "خاموش باش تا ندانند که خواجگیت نه ‌جامه ‌که ‏پوستی است بر این بوالمجد که تویی."‏

پس تیغ مرا داد و جامه‌اش بنمود. گفتم: "نمی‌ترسی که تیغ مرا می‌دهی؟"‏

بنگریست نه‌ بدان دو مردمک سیاه ‌که زید داشت. چار و ناچار جامه‌اش بدریدم که طبالان با آن نرم‌نرمک ‏پایی که هر کس می‌کوبید همساز شده بودند. غلام نیز پای کوبیدن آغاز کرد. با خود گفتم، به خانه‌ باید ‏شد که با این دیوانگان به حجت برنیایم که کس ندیده است مرده‌ٔ نامرده ‌را سماعی اینگونه کنند. اما راه ‏‏‌بیرون‌شدی نبود که هر کس دست در حلقه‌ٔ بازوی رفیقی کرده، به ضرب طبل طبالان پای می‌کوبید، نه‌ گرد ‏گور، که گرد بر گرد من و آن اسب و این زید. بر خاک بنشستم و گریه ‌بر من غالب شد که دیدم هر کس تیغ ‏بر پر شال یا کمر نهاده، مرا می‌نگرد، همانگونه که مردمان به پایان هر دورِ اسب می‌نگرند به میدان رجم ‏اسب. چون سر برداشتم غلام را دیدم که آن جامه‌ها همه به گور می‌ریزد و آن جامه‌ٔ دیوانی من نیز. به ‏الحاحش گفتم: "اگر قربان خواهید کرد لامحاله‌ بگذارید دو گانه‌ای بگزارم یگانه ‌را."‏

گفت: "مگر این نه‌ نماز است که ما می‌گزاریم؟"‏

گفنم: "این بدعت است که آورده‌اید."‏

گفت: "مگر نشنیده‌ای که صاحب آن نقش گفته است، هرکس بتخانه ‌براندازد که رسم بت‌پرستی برخواهم ‏انداخت، بنگرید تا خانه‌ای نکند از سنگ که خانهٔ ‌اوست؛ و گوش دارید تا نگوید راه‌ بدو من دانم. و نشان هر ‏کذاب آنکه پرده‌دار اوست و پرده‌ و حجاب او و اگر دیر یا زود بت او و بتخانه ‌هم او، پس قوم و اهل خویش را ‏نیز این شغل پرده‌داری بنهد به ارث."‏

گفتم: "این زندقه است."‏

گفت: "اما کافرید شما."‏

برخاستم به خشم که: "راهم دهید که خانه‌ اگر ما می‌پرستیم، یا قوم و اهل او را، نقش‌پرستان‌اید ‏شمایان."‏

غلام دستم بگرفت و در حلقهٔ ‌مجذوبان کشاند. دوری چند افتان و خیزانم می‌برد. فریاد زدم: "مگر نمی‌بینی ‏که پیرم؟"‏

گفت: "تا پیریت نماند پایی می‌جنبان."‏

به اکراه‌ پایی می‌جنباندم و سری، چنان‌که هرکس می‌کرد. اما آن بیت نمی‌گفتم و زید و آن غریبان را در دل ‏لعن و طعن می‌گفتم. زیدِ غلام این منافقی مگر به صرافت دل دریافت، دستم بکشید، پس قفایی بزد که: ‏‏"لعنت بر این خواجگی که تو داری، به خانه‌اندر آمده‌ای اما همچنان دق‌الباب می‌کنی."‏


معصوم پنجم يا حديث مرده بر دار كردن آن سوار كه خواهد آمد / هوشنگ گلشيري
.
.
.
موريس بلانشو

«می‌گویم «حق»، و نه «تکلیف»، برخی می‌خواستند که اعلامیه به‌عنوان یک تکلیف مطرح شود، شاید برای این‌که فکر می‌کردند تکلیف مهم‌تر از حق است. اما این‌طور نیست. تکلیف به یک اخلاقِ درونی برمی‌گردد که آن‌را پوشش می‌دهد، تضمین‌ و توجیه‌اش می‌کند؛ وقتی که تکلیفی در کار باشد، کافی‌ست که چشم‌هایمان را ببندیم و کورکورانه اجرایش کنیم. اما حق، تنها به خودش ارجاع دارد، و دلالت به اجرای آزادی می کند؛ حق یک قدرت آزاد است که هرکسی را در قبال خودش مسوول و متعهد می‌کند...»

از انقلاب به ادبیات، از ادبیات به انقلاب

DecaDence Circle

:Henri Ducard

*Men fear most what they cannot see


فيلم «بت‌من مي‌آغازد» را با دقت مي‌بينم كه يك تحليل آخرالزماني به اصلاحات جامعه و مكتب حقاني دارد...در اين فيلم كه حجم دقيق‌اي از آن به كيفيت decadence مي‌پردازد ، در فيلم بعدي آن و دنباله‌اش ، شواليه‌ي تاريكي ،‌ مربوط به ‌خروج دجال (جوكر) است...كارگردان آگاهانه مرگ دجال را نشان نمي‌دهد و تنها به واژگونه نشان دادن‌اش اكتفا مي‌كند...
همان‌طور كه فكرم مشغول ارثيه‌ي صندوق‌چه‌ي اسرار ِ اره‌مويي (jigsaw) به هم‌سر-اش در فيلم اره 5 است و سرنوشت انديشه‌ي آخرالزماني قاتل سريالي اين‌روزها مشغول‌ام داشته است...لحظه به لحظه به خلاء شديد داده‌ها و تحليل‌هاي عالي خودم فكر مي‌كنم...تحليل‌هايي عالي مبتني بر هيچ...از اين‌كه هرشب روايت را تغيير مي‌دهم و هرشب به «اگرهاي جادويي» استانيسلاوسكي بيش‌تر مي‌انديشم و پاسخ‌هاي متفاوت از ام‌روز نتيجه مي‌دهد...به اين درام ابزورد مي‌انديشم كه به قول داريوش شايگان «دوره‌ي فترت تمدن‌هاي آسيايي نيز مرحله‌ي برزخي نه اين نه آن است ، ‌اما با اين فرق كه ما به آن هوشياري بيمارگونه وجدان غربي نرسيده‌ايم.» **

از هر زاويه‌اي اتفاقات ام‌روز را حلاجي مي‌كنم و هربار به منفعت قدرت حاكمه مي‌انديشم و هنوز به پاسخ معقول‌اي نرسيده‌ام و هدايت اين جريان هنوز به‌نظرم يك گير و گور پروبلماتيك دارد و هنوز هم از دست خارج نشده است...اما توالي ماجراها درست به شيوه‌ي epic ، نه سكانس به سكانس كه تابلو به تابلو است...درست مثل توالي ابيات غزل كلاسيك كه لزوماً در طول هم ني‌ست...و با پله‌گان‌اي كردن‌اش دردي دوا نمي‌شود و اگر به خود توالي بيش‌تر بينديشي جز تشتت معاني چيزي دست‌گيرت نمي‌شود...
با اين‌حال هربار به آن نبود هوشياري غربي مي‌رسم...چون مي‌دانم تغيير مدل حكومت با تست‌اي كه زده شد ابدا به معناي تغيير روش ني‌ست...

همان‌طور كه مردم خواست جمهوري خويش را به سلطنت رضاخاني مبدل كردند و همان‌طور كه شهادت مشروطه به سلطنت احمد قاجار انجاميد...با اين‌كه مي‌دانم اين‌بار يك محله (neighborhood) با دعواي يك خانواده درگير شده است و ديگر آن غفلت «آري يا نه» مدل قبلي تكرار نخواهد شد...باز به پاسخ‌اي كه در جواب اين جمهوريت نصيب‌مان خواهد شد خوش‌بين نيستم...

اگر اين گربه‌ي ايراني كه دو لنگ‌اش را بر دو لبه‌ي پرت‌گاه گذاشته است، قرار است صاف در ته پرت‌گاه باسلام و صلوات بنشيند كه...؟
اگر مهم به‌سلامت سقوط آزاد كردن است كه...؟...
اگر كيفيت آن هنوز در خود «عنوان» مسأله نهفته است و جنسيت اين گربه در گرو صفت شايسته‌ا‌ي چون «مرتضي علي» است كه...؟

اين‌روزها بازي رنگ‌هاي چارصندوق بيضايي باز مشغول‌ام كرده ‌است...هنوز به «سياه» مي‌انديشم كه نفرين رنگ‌هاي ديگر بر او يورش آمده است...


اگر بخواهد خواسته‌ي مردم هم‌چنان حول «فرد» دور گردد و جهان به دو قطب آنتاگونيست و پروتاگونيست تقسيم شود ، هم‌چنان بت‌من از دل غارهاي نمور سر برمي‌كشد و بحران نور و هراس از آگاهي مسأله ايراني خواهد بود...من زياد به مدل بعدي خوش‌بين نيستم...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* Batman begins يا ظهور بت‌من

** ص 39 آسيا در برابر غرب/ داريوش شايگان/اميركبير

 

 

انباري

July 2005
August 2005
September 2005
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009